خرید بک لینک
تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۱کولر مغازه هم خراب شده.نمیدونم این همه اتفاق و مسولیت و درگیری عادیه واسهبقیه یا واسه من انقدر سخته؟؟هر روز تقریبا درگیر یه مساله هستم.یه چیزیخراب میشه یه جایی باید رفت با یکی باید سر وکله زد.باید دوندگی کرد.این بود زندگیه آرمانی؟؟این بود اون چیزی که فکر میکردم در ۴۰ سالگیفقط دارم از زندگی لذت میبرم؟؟مدتهاست هیچ لذت و دلخوشی نیست. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: جمعه 22 تير 1403 ساعت: 19:51

تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۳در چهل سالگی دقیقا در نقطه صفر وایسادم..عصبی ، پرخاشگر ،بی حوصله ، غمگین و عبوث...تمام لحظات من این ۵ تا خصیصه توش وجودداره.به شدت پرخاشگر و عصبی شدم و به شدتحس اسیر شدن تو قفس دارم.دارم خفه میشمولی پر پرواز و اراده ای برای فرار از قفس نیست.هیچ راهی نیست و در راکد ترین دوران زندگیمبه سر میبرم.. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 2:36

تاريخ : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۴واقعا دیگه خسته شدم.این کمر لعنتی من دوباره چند وقته بدجور گرفته.یه سری جنس گذاشته بودم تو ماشین و واقعانمیتونستم ببرم تو.یکی دو روز بود یادم رفته بودکلا جنس تو ماشینه.که امروز دیدم همسرم میگهشیشه ماشین رو شکستن و جنسا رو بردن!!!حداقل ۴۰ میلیون جنس بود!!!خسته شدم از دست خودم از بی مبالاتیام.ازبدشانسیام از این همه اتفاق که داره مغزمو نابودمیکنه.این کمر درد لعنتی این دردسرای خونه واین همه خرج الکی و یهویی این همه اتفاق منفیهمشون منو به مرز جنون رسوندناین ماشین لعنتی تازه کولرش هم خراب شده وحداقل ۱۰ میلیون خرجشه و هر روز همشون دارنغر میزنن گرممونه درستش کن!!!وای وای وای.با بدبختی رفتم با بچه ها امروز شیشه انداختمواسه ماشین و ۲ تومن هزینش شد!!!هر چی در میارم میره به همین راحتی.هر طرف هم نگاه میکنم همه ارث باباشونو ازمطلب دارن از زن و بچه و خواهر و مادر و رفیقو فروشنده و هر کی.ریدم تو این زندگی ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 2:36

تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۸پسر کوچیکه رو مهد زبان اسمشو نوشتیم.یه کم سختشه و هی میگه مامانش بشینه دم در وچند دقیقه یکبار میاد بیرون.دیروز من بردمش ونشستم پشت در هی میومد بوسم میکرد میرفت.ساعت ۱۱ باید آرشا رو میبردم مدرسه.صداش زدمگفتم پسرم من باید آرشا رو ببرم مدرسه و زودمیام.آقا ما اینو گذاشتیم و رفتیم ۱۰ دقیقه بعد ازمهد زنگ زدن دیدم داره مثل ابر بهار گریه میکنهو میگه بابا کجایی؟من اینجا تنها موندم.خلاصهبرگشتم و بغلش کردم و دوباره فرستادمش سرکلاس.مسولشون میگفت اینجا گریه میکرد ومیگفت میدونم دیگه دنبال من نمیان!منو دوستندارن!!این زندگی ارزش نداره!کسی منو دوستنداره!خلاصه هم خندشون گرفته بود هم ناراحتشده بودن.کلاسش که تموم شد بهش گفتم دیدیهیچوقت تنها نمیمونی؟گفت فکر میکردم دیگهنمیایی ولی الان فهمیدم میای.چند دقیقه گذشتیهو تو ماشین گفت بابا یه چیزی بهت بگم بهمامان نمیگی؟گفتم نه بگو.گفت من تو رو از همه بیشتر دوست دارم ازمامان هم بیشتر دوست دارم ولی بهش نگو چونناراحت میشه.گفتم باشه بابا جون!!حقیقتا خیلی ذوق کردم!! ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 19 تير 1403 ساعت: 2:36

تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۴من خودم سیستمم اینجوریه که با کسی نمیسازمولی این شراکت ۳ روزه نشون داد آدمه مریض وعقده ای زیاده!!این رفیق ما عشق ریاست داشتو واقعا آبمون تو یه جوب نرفت.خیلی خودم روکنترل کردم چند سری و حس خوبی نداشتم واز دیروز واقعا آرومترم.یه زمانی جون میدادمبرای تنش و بحث و ثابت کردن خودم ولی الانواقعا فقط و فقط به فکر آرامشم. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 21:32

صفحه بندی